شرف الدين على يزدى
1013
ظفرنامه ( فارسى )
اختاجى را بفرستاد و امرا را پيغام داد تا شروان را به قتل آوردند و سرش را به بغداد فرستادند و در شهر به كمتر از هفتهاى قرب دو هزار كس را از مردم خود بكشت و وفاخاتون را كه به جاى مادرش بود و او را از خردى پرورده و بزرگ كرده به واسط فرستاد و بالشى بر روى او نهاده به آن طريق هلاك كردند و ديگر زنان و خدمتكاران كه در حريم دولت او بودند ، بيشتر را به دست خود بكشت و در دجله انداخت و بعد از آن در خانه ببست و هيچ آفريده را راه نمىداد ، چنانچه آش خاصه كه باورچيان مىآوردند در مىزدند و آن را سپرده هم از در بازمىگشتند . چون چند روز بدين و تيره بگذشت ، شش كس از محرمان را بفرمود تا هفت بارگير از طويلهء خاصه گرفتند و به آن جانب دجله بردند و شبى به كشتى از آب بگذشت و با آن شش كس سوار گشته متوجه قرايوسف تركمان شد و مدتى مطبخيان برقرار طعام به در خانه مىبردند و به خدمتكاران مىسپردند و مردم را از غيبت او اصلا خبر نبود ، و چون سلطاناحمد به قرايوسف رسيد او را و لشكريانش را به غارت شهر تطميع كرده ، به بغداد آورد و چون برسيدند ، ايشان را به آن طرف آب منزل تعيين نمود « 1 » و خود به كشتى بگذشت و از بس نقد و اقمشه و اسلحه و اسبان تازى و ساير رخوت و اجناس كه به قرايوسف و تركمانان داد ايشان را خرسند ساخت و نگذاشت كه دست تعدّى دراز كنند و چون از هجوم سپاه حضرت صاحبقران بغايت خايف و ترسان بود ، پيوسته جاسوسان را برگماشته ، تفحّص احوال آن حضرت مىكرد . و چون در اواخر سنهء اثنين و ثمانمائه خبر آوردند كه رايت كشورگشاى ، روى عزيمت به صوب سيواس آورده ، انديشه كرد كه اگر عساكرگردون مآثر به حدود روم و شام درآيند ، راه گريز - كه ممرّ نجاتش همان بود - بر او بسته ماند . فرج را جهت ضبط شهر بازگذاشت و زن و فرزند و اموال و نفايس خود را برداشته ، با قرايوسف از بغداد روان شد و از فرات گذشته روى گريز به روم نهادند ، و چون به حلب رسيدند ، حاكم آنجا تمورتاش با ديگر امرا از شهر بيرون آمدند و راه بر ايشان
--> ( 1 ) . ع : فرموده .